Wednesday, November 17, 2021

قانون سوم

 نور در تاریکی می تابد و تاریکی هرگز بر نور چیره نگشته است. انجیل یوحنا

----------

ای خورشید

 تو به یقین

  به آدمیان نگریسته ای

***

آنگاه باران نور بر زمین ببارید

و زمین را به آبستن نشاند

خاک به برآمدن بر خاست

و در التهابی دردناک

 از هر کنار و گوشه ای بشکافت

کلمات زاده شدند

این عقوبتان زمان

که سیاهی بودند

و با نور به ستیزه بر خاستند

***

خورشید به قهر

 نور خود بر کشید

و زمین

در تاریکی فرو نشست

***

آنان

که به سپیده دم بشارت می دهند

کارگزاران توهمند

نور هرگز بر تاریکی

چیره نخواهد گشت 

قانون دوم

کلمه خود خدا بود.   انجیل یوحنا

  ----------

ظهور کلام

خلق انسان بود

از خلا سکوت

خروج از چرخه طبیعت

لحظه تفکیک کلمه از معنی

دروغ از راستی

آن دمی بود

 که پیکان زمان 

واژگون گشت

و معنا در سطح مکان 

تبلور یافت

تنفر و عشق

آن نشیمنگاهان انتقام و ایثار

و سکوت و شکنجه

 .آن کارگزاران نیرنگ و نیزه

 ***

   کلمه خود انسان است

در جامعه

Thursday, October 02, 2014

دفتر خاطرات

پربارتر جنگلی بروید
گر خاطراتم را قلمی می بود
به بلندای آن سرو کهن
که در گلوگاه هراز
بر دامن پرشیب البرز
سربرافراشته بود؛
بران برگ دفترم
شوره دشت کویر
به نوشت دلتنگی های
روزگاه آزموده


درخزان زندگی
دفتر خاطره را نه ملالی باشد
گر به جستن یاران کهن
ازلابلای برگهای بربادآمده
به شوق لحظات دیرین 
بازرسید
که تسلی خاطررا
درآرزوهای بربادرفته
نتوان یافت
در لحظه اتصالی توانش یافت
کز تفاهم مشترک
به کام آید

Tuesday, December 18, 2012

Tree of Life

In the dawn of Spring
the tree talked to me
of her roots
burning in the quest for water,
of her branches
embracing the rays of Sun,
of the zephyr’s (breeze's) music  
invitation to an ecstatic dance,
filling her heart
with the freshness of spring dew.

Ah, the tree
in her veins
streams of water flow,
bountiful
growing gift of kindliness
memory of seed
in her green leaves.

Ah, such is life
the rays of light
passed through her translucent leaves.

Tree
you are my faith
in life,
if not my love.

Sunday, October 14, 2012

The First Law (emergence of human)

"In the beginning, it was the word." [John 1:1]
------------------------------------------------------------



In the beginning, there were images
without words.

***


Then the words formed
and language rose
from naming the objects
to the level of abstract concepts.

Expression of emotions,
through indefinite sounds
transformed into logic.

Anger transformed into homicide,
power into intimidation,
and superiority into contempt.

Fear transformed into submission,
indifference into disdain,
and selfishness into lies.

Compassion transformed into forgiveness,
love into sacrifice,
and courage into heroism.

***

In the end,
only the words remain
without images.

Sunday, September 16, 2012

Fallen Moon


I was once a moon,
living in the sky.
Wanting to see the earth
and feeling to be in love,
I let myself falling down.
Since then every night
when watching the sky
I wished I could go back,
but without the wings
I could only dream.

I was once a fish
swimming in the ocean.
Since to all my questions
I could not find the answer
one day,
I jumped out of  water.
Landing on the soil,
I could then see the ocean,
but I could not breathe
and I could never return.

I was once a bird,
and from up in the sky,
I could see the world.
mountains, forests, oceans,
men, women, love
but without hands
I could never hold a hand.
So I wished,
if only, I could have a hand.

 

So I became a man.
In my chest, a heart
beating so strong
I fell in love.
Wished I could hold her hands;
so close yet,
we were far away
living in two different lands.
Not reaching her hands
I wished to be a moon again.
But, it was too late,
since life
had already passed.

Thursday, September 13, 2012

قانون اول

                                                          درآغازفقط کلمه بود.    انجیل یوحنا
----------

درآغازفقط تصویربود

بدون کلام

***


سپس کلمات متشکل گشتند

وزبان از نامگذاری اشیاء
به سطح مجرد مفاهیم عروج کرد
  
ابرازعواطف
ازطریق صداهای مبهم
به منطق استحاله یافت

خشم به کشتاربدل گشت

قدرت به تهدید
وبرتری به تحقیر

ترس به سازش منجرگردید

بی تفاوتی به استهزا
و خودخواهی به دروغ

ترحم به بخشش مبدل گشت

دوست داشتن به ایثار
وشهامت به حماسه

***


درانتها فقط کلام خواهد ماند

بدون تصویر 



Monday, September 03, 2012

Union



The most eloquent word
in your transparent speech,

the most beautiful portrait
in your unmasked face,

the most sensual touch
in your direct presence.


***

The amorous cry of love
in the cry of the cloud,

in your absence
the darkest of nights,

your eyes opening
dawn of sunrise.


***

Examining love is not difficult
even in passing through the needle head of need;
only a momentary hesitation is needed
in time's acceleration.


***

Everlasting union
in peace of mind,

magnificent lovemaking
in fondling with death,

the most beautiful dream
in verging on oblivion.

Monday, October 22, 2007

دیدن و شنیدن

To Andrea Bocelli

چشمانت هدایت گرند
گر نه طی طریق
بس دشوارست
برین
فرسوده پای من

چشمانت نمایانگر پردیسند
گر نه انگشتان من
از فرط ناامیدی
به خاک اشارت دارند

 
صدایت آهنگ رویای منست
درتیره گاه شب
بینش از
نگاهت سیراب می گردد
که دیدن گامی بیهوده ست

پیام بشارت
در آواز توست
فراخوانی آدمیان
که نور جلوه گاه توست

گزیری نیست
جز درین کوره راه ماندن
بربستر خاک فروافتادن
وبه رویای ابدی
خسبیدن

Saturday, June 17, 2006

وصال

زیباترین کلام
صراحت بیان توست

زیباترین نگار
چهره بی نقاب توست

زیباترین تماس

 حضوربی واسطه توست

***

عاشقانه ترین فریاد
گریستن ابرست

چون غیابت
که تاریکترین شبهاست

وگشایش چشمانت
که طلوع سپیده است

***

آزمون عشق دشوارنیست
حتی در گذرازچنبره های تنگ نیاز
تنها درنگی لازم است
ازشتاب زمان

***

جاودانه ترین وصال
فراغت خاطرست

پرشکوه ترین معاشقه
هم آغوشی با مرگ است

وزیباترین رویا
رویای فراموشیست

امشب

امشب آسمان با من سخن خواهد گفت
وپرده از راز پریشانیش برخواهد گرفت

امشب آسمان عاشقانه خواهد گریست
واززمین
برق آسا بوسه ای خواهد گرفت

امشب آسمان
مرا درنظرخواهد نشاند
ومشتاقانه
برمن مهرخود خواهد فشاند

امشب آسمان درآغوشش مرا خواهد فشارد
وبا خود به فضاهای بی حصار خواهد کشاند

پس آنگه که ستار گان یکایک پدید آیند
تنها من
با آنان سخن توانم راند


Friday, June 16, 2006

نگار

چنانکه بر پنجره نظرافکندم
هییت نگار را دیدم
غده ای از اعصاب ورگ
نشان افتخارخود محوری
 

چه کسی جزمن آنجا بود؟
چه کسی فرمان مرگ صادرکرد
ومرا به دره آرامش

فراخواند؟
 

 نقاب از چهره ات برافکنده
به آدمیان
حقیقت وجودت را نمایاندم
آنچنان که بودی

تو را به انکار رسیدم
زندگی وعشق را

انسان را

درون

درخت ودرختچه
برگ و برگچه

درختزاری در دل
خشکزاری برچهره

بهاری در درون
خرانی ازبرون

گلی درگلخانه
پرنده ای در قفس

تبسمی مبهم
واحساسی در دل

چون اشکی
خشکیده در چشم

وسیاره ای
عقیم ازحیات


Wednesday, June 14, 2006

جهت حرکت

ای کبوترغمگینی
که پاهایت را از دست داده ای
از بالهایت استفاده کن
وخود را
ازسکون لایه های خاک برها


دریچه خوشبختی
برمستمندان بسته است
مسیررهایی
درکوچه التماس نیست
موشها درسایه پنهان می گردند
تو به سوی آفتاب بپرواز

ای سالک
که برکویرزندگی
گام بر می داری
گرچه همه جهات یکسانند
گربه آسمان صاف بنگری
راه طریقت را خواهی یافت

شوق دیدار

نه در قطارمسافری بود
نه در ایستگاه

نه چشمانی برراه
نه پروازی درنگاه

نه عزیمتی از انتظار
نه شوقی در وصال

واین همه را چه به سادگی پذیرفته ایم
که دلتنگی عاطفه مجنونانست
وتمنا احساسی بی حاصل

دوست داشتن تجارتیست پایاپای
چون پرستش بی نیازی
وتحقیرنیازمندی

عشق کلامیست بیگانه
ازگذ شته های دوردست
واسطوره های کودکان

آه دریغ ازلحظه ای
ولبخندی
حاکی ازرضایت دیدار
واشتیاقی
به ملاقات مجدد
بخششی بی نخوت

آه دریغ ازدوست داشتنی بی دریغ
سخنی لحنی آکنده ازمهربانی
ونوازشی بی جانبه

آیا فرا خواهد رسید روزی
که همگان دریابند
حقارت قدرتمندی
وشکوهمندی ضعف را؟

آیا فرا خواهد رسید روزی
که دوست بداریم
انسان را
دردردمندی اش
نه به اقتدارش
ومراتبش
به لحظه خواهش
والتماسش
به لحظه ایثار؟




رفتار

من به نهاد انسانها پی برده ام
ودردالان های پیچاپیچ رفتارسفرکرده ام
درون تاریک ترین دلها را کاویده ام
تا به ژرفنای ریشه های تصمیم رسیده ام

آن روزکه بازگردم
روبنده را کنارخواهم گذاشت
وبا تو ای دوست
باچشمانم سخن خواهم گفت


حیات

حیات روده ای درازست
ما ازدهان وارد می شویم
و ازانتها خارج

حرکت افقی است
وما درمکان ساکنیم
چون مجسمه ای بی حالت

ما جنازه هاییم
درگورستان زندگی
درانتظارتولد
در هوایی متعفن

با صورتانی خندان
و شکمانی پر از طعام
ما بیصدا می گرییم
ما بی عشق می زندگیم


جستجو


درپیچ تودرتوی زمان
به ملاقات هم برآمده ایم
تو ناآرامی
و بی قراریم را می بینی
وبه من اعتماد نمی کنی
تونیازمند آرامشی
وآنرا در من نمی یابی
ما همه به دنبال آرامشیم
درچهارراه های برخورد وآشنایی
همه درجستجوی پردیس موعودیم
پابراحساسات همدیگر
همه به کتمان حقیقت نشسته ایم
دست در دست همدیگر
ما به انکارعشق رسیده ایم
درپی تحصیل شادمانی
درتقلای حفظ خود
درین پایان ناگهانی

من بدی نیستم
و
توخوبی نیز


Toronto

اینجا تورونتوست
شهر روبنده ها

شهر سیمان و شیشه
و گلهای مصنوعی

شهرحنجره های بی صوت
وناله های اگزوز

شهر اندامهای بی سر
ولبخندها ی ساختگی


شهر پرندگان بی بال
وروابط بی حس

شهر خاموش
شهرمرده
شهر آوار

شهربی عشق


گرسنگی

To Kevin Carter

نمی خواهم زندگانی را
اینسان اینگونه
بدین ترتیب
کین خطوط درتوالیند
وین کلمات بدنبال هم


نمی خواهم زندگانی را
اینسان اینگونه

گرتکدرخاطری هست
درگوشه ای
ابرآلود و غمگین
برچهره ای سرد و منجمد
که خیره است بی حالت


گر تردیدی هست
در اعتراف به احساسی
که در لجنزاریک رابطه لگدمال شده
ودر حضور کرکس مرگ
که کودک گرسنه درون را
حریصانه ثانیه می شمارد
نمی خواهم زندگانی را
اینسان اینگونه


Sunday, June 11, 2006

آرامش

به آقاجون


حیات سرآغازمرگ است
همانسان
که غم به شادی منجر می گردد
وآرامش
منتهای
پریشانیست


کنجکاوی سرخی نادریست
بر
پیکره بیجان جامعه
مثال لکه ای فیروزه ای
در
پهندشت سبزخره ای
دریاچه ای کوچک
محاط دراقیانوس حیات


آه چه معصومانه
و محیلانه
تو را به کشتارگاه برده اند
بی نیازی به حقیقت
برهانی نیست
بلکه شهوتیست
به تنعم ورفاه
رخوت اندام زنده است
در محیط معتدل


درکنارمن نشسته ای
بی هیچ سخنی
حضورتو حقیقتی ست
در انبوه توهم اشیا
تمایل حس خودآگاهی
به
پذیرش آرامش نامتناهی
لبخندیست بردردی کهنه


درمیان عابران مرده
تحرک عین سکونست
حقیقتی که کذبش را
تنها صدای قدمهای تو ثابت می کند

درسکوت مطلق
هماهنگی گام های ما
تنها مثال همراهیست


انتظار

ای نازنین
درانتظارتو
قرنهاست که اندرون کلبه
خیره به درگاه نشسته ام
درین بیابان
دیگر
خاروخاشاکی
به برافروزی آتش
نمانده است

درین شبهای سرد زمستان
آن هنگام که باد
دانه های برف را
به
پنجره کلبه می زند
من همچنان
منتظر
به درگاه می نگرم

اگر روزی آمدی
ای مهربان
برایم
آینه ای بیاور
که درآن
موها ی من
خاکسترانتظار
نباشند


مرثیه برای احمد شاملو

درمرگت گریستم

نه به خاطرتو
که مرگ را
سرودی کردی
پرطبل ازحیات

نه به خاطرخود
که زندگی را
قصه ای کردم
بی فراز
 

به خاطر این سرزمین
و مردمانش
به خاطرحماسه های ناسروده اش
و رویاهای بی سرانجامش
به خاطرانسان

وامیدی
که تو مظهرش بودی

رسالت

هرگزازتوگریستن مباد
مگرآنکه قطره های اشک
بسان کلماتی آهنگین
بر کاغذ فرود آیند
تا بیان حقیقتی باشند
که همه می دانند
ولیکن در سکوت

نشاط

چه نشاطی می توان داشت؟
هنگامی که دیگر
درختی نمانده است
تا نسیم خنک سحرگاهی
موسیقی برگهایش را بنوازد

آه زندگی زندگی


درین بعد ازظهرگرم و
خشک تابستان
جویباری فرحبخش
و درختی
تا در سایه اش بیاسایی

آه خاطره خاطره

تقدیر

شکوهمندانه
به خلوت نشسته بود
با چهره ای
آّّکنده از یاس
نظاره گر مردمانی
که لحظه ها را حس ناکرده زیستند
چرا که اسارت را به آزادی برگزیدند
ومراتب را دیواری بی رخنه پنداشتند
 

آنگه مرگ به زندگی درآمیخت
و من زاده شدم
کودکی برآمده زین آمیزش
بازتاب چهره غمگینش
پس لرزه ای گذرنده

و اینک در پی تقدیر
به سرشت آسمان خواهم پیوست
وزمین در من شناور خواهد گشت
با همه اسرار نا گفته اش


تنهایی

گام برداشته ام
در تاریکی خویش
سر در گریبان فروبرده
دالان تنگ تنهایی
با دیوارهایی
برساخته ازحقیقت مسکوت
 

شب به روز استحاله یافت
ومن تجربه زایش نورشدم
به رسالت افشای حقایق
مرگی که به آرامی و تداوم
تارهای خود رابر اندام زندگی تنید

پس مرگ و زندگی
همزمان به انکار عشق رسیدند
من از جنازه یک تجربه
به حضور تعفن پی بردم
وتو ازاسارت یک نیاز


Monday, March 21, 2005

Your Hands



Pledge your hands to the wind
They will fly
They will fly up to the sky
and they will nest
on the stars.


Pledge your hands to the wind
They will go to the salted desert
and there will grow
two vivacious trees,
one uplifted proud cypress
and the other one
a weeping in-love willow

 
Pledge your hands to the wind.
They will go to the endless sea
one will become
a restless curling wave
and the other one
a raft, haven of hope.

Your hands,
two butterflies,
two rays of light,
two olive tree leaves
are floating on the wind

two eternal souls,
two liberated souls.

Sunday, March 20, 2005

دستانت



دستانت را به باد بسپار
خواهند رفت
خواهند رفت به آسمان
و لانه خواهند کرد برستارگان

دستانت را به باد بسپار
خواهند رفت به دشت کویر
و خواهند رویید
یکی سروی سربلند
ودیگری بید عاشق

دستانت را به باد بسپار
خواهند رفت به دریای بیکران
یکی موجی خواهد شد بی قرار
و دیگری کلکی، ما من امید

دستان تو
دوپروانه
دوپرتو نور
دوبرگ درخت زیتون

شناور بر باد
دو روح جاوید
دو روح آزاد

Thursday, December 09, 2004

شب وعاشق

شب است و شب زنده دار
چون  روح عاشق و عشق

Sunday, June 15, 2003

Decision


Life does not stay at the corner of decision.


Monday, April 21, 2003

A Special Note in the Diary of a Spirit


It was at the beginning of the spring that a fight started inside me. During the nights of sleeplessness, I was burning in the flames of a war that its motive and its opponents all were parts of me. It was clear to both sides what this conflict was about.

The battle eventually ended with victory for one side and defeat for the other side. There were corpses everywhere covered by the ashes of the burned land. However it was unclear what was gained by the war and it remained unknown who won the battle. It was then dictated by the conqueror to the defeated that nobody must ever know what this conflict was about.

Time passed by over the wasted land until sprouts of some herbs appeared, gradually growing up. Even some flowers bloomed out of the black ashes. Hope returned to the defeated. What else could one expect when the winner, the failed and the reason are all the same?

However for the burned trees to blossom again Sun was needed. The warm, kind light of Sun was needed to revive the frozen soul. Sun was however hidden behind the dark clouds, the garment of the conqueror. It felt that another war was about to happen.

***

Ah, Hope, are you my friend or my enemy? Without you I die and with you I am tortured to death.

***

Oh, Sun is watching us. Hush.

(Silence)



Tuesday, April 01, 2003

تأثر

در يک لحظه
سرخی پيراهن تو
و قطره اشکی در چشم من

Friday, February 14, 2003

Trois poèmes


Le premier poème

*La vie*

Au début de la soirée,
dans les passages mobiles foncés,
parmi les statues silencieuses,
il y a avait seulment toi et moi.
Tu m'as dit bonjour de la main.
Tu as ri avec moi.
Je t'ai souri.

Dans le train de la vie,
nous nous sommes regardés l'un l'autre
avec les yeux clair.
Tandis que nous nous sommes connus longtemps,
mais nous sommes encore neuf l'un l'autre.

Quand l'obscurité vient sur nous,
je descends du train.
Tu ne me vois pas.
Je t'attends désespérément.
Le train part de la station.
Nous ne nous reverrons jamais.

Il y a beaucoup de trains dans notre ville.
Il y a beaucoup de passages dans notre ville.
Il y a beaucoup de stations dans notre ville.
Notre ville est trop grande.

***

Le deuxième poème

*L'annèe froide *



Pendant l'année de la neige,
dans les eaux congelees des émotions,
nous avons formellement accepté
la présence des parasoles gris
avec nos signatures.
Nous nous sommes habitués
à la présence des lacs congelés.

Quand j'ai recherché une pebuse verte,
j'ai fait face à une petite violette
qui m'a regardé,
malgré le fait qu'elle est habituée au froid.

***

Le troisième poème

*Le choix*

Pendant l'année de la neige,
je parle de l'amour,
de vieux tableaux poussiéreux,
d'histoires jaunatres de conventions
admis sans interrogation,
et la crainte,
la crainte,
la crainte.

Ah, nos amoureux ne sont pas notre choix,
et nous ne sommes pas leur choix non plus.
Ainsi nous nous regardons l'un l'autre,
et nous acceptons l'amour.
C'est un etat d'être.


Thursday, November 28, 2002

شب شنبه

شب شنبه چه طولاني بود
گذر ثانيه ها
چکه چکه قطره های خون بودند

Friday, November 22, 2002

پایان

ديدی که چگونه آن آغاز به آن پايان انجاميد؟
و تو ندانستی که آن پايان چه بود
و اينک آغازی که از پس آن پايان آمده
تا پايان اين دگر چه باشد؟

Wednesday, June 05, 2002

مستی

چنان مستم چنان مستم من امروز
که از غصه برون جستم من امروز

مولانا

Monday, May 27, 2002

دریغ ورزیدن

به تو نگاه می کنم
ومی دانم که تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
تا آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی

من پا پس می کشم
و در نيم گشوده بروی تو بسته می شود

*مارگوت بيگل*

عشق

من شعري خواهم نوشت
بیکران
تا وسعت پهناور دلم را پرکند
سرودی سر خواهم داد
بی پایان
تا عشق ناتمام مرا سرانجامی باشد

وپرتپش ترازآبیهای بیکران
مرگ را رستاخيز عاشقان خواهم کرد
آه اين احساس

Friday, May 24, 2002

یـأس

هپلي گفت:
<چه کسی می‌گويد که دنيا تمام شده؟ چه کسی می‌گويد؟ چرا فرياد نمی‌زند؟ چرا تنها ناله می‌کند؟ چرا چشم باز نمی‌کند و نمی‌بيند؟ چرا سرش را برمی‌گرداند و خشم بيهوده‌اش را فرو می‌خورد؟ چرا حرفی نمی‌زند؟ مگر راهی هم برايش باقی می‌ماند؟ چرا بر نمی‌گردد؟ چرا دنباله حرفش را نمی‌گيرد؟ چرا بر حرف خودش صحه نمی‌گذارد؟ اصلا مگر حرفش اهمیتي دارد>

او ديگر به چيزي اعتقاد ندارد. او حتي حرفهاي خودش را هم ديگر باور ندارد.
براي او هيچ راهي باقي نمانده است. خشم هيچ کمکي نمي کند.
آن خشم بيهوده که فقط مفري براي تخليه است. فرياد زدن هم بي فايده است.
تاريخ پر از فرياد است. و همان تاريخ است که نشان داده هيچ چيزي بهتر نشده است.هيچ وقت هم بهتر نخواهد شد.
و آدمهاهميشه در چنبره خودفريبي گرفتار بوده اند و خواهند بود.
نه چيزي براي ديدن وجود دارد و نه چيزي براي گفتن.
همه اشيا تو همند.
همه حرفها غلطند. از جمله حرف خود او.

Thursday, May 23, 2002

آینده

من به پيشگويی اعتقاديی ندارم. به طالع بينی هم اعتقادی ندارم
 به هيج گونه فال، غيب گويی يا کف بينی هم اعتقاد ندارم

ندايی از درونم مي گويد: دنيا به پايان خود نزديک می گردد

Wednesday, May 22, 2002

زندگی و مرگ

تو زندگی را يک جرعه می نوشی
من مرگ را قطره قطره می چشم

Thursday, April 25, 2002

شهر

من در طبقه بيستم از يک ساختمان بلند زندگي مي کنم. در اين ساختمان صدها آپارتمان وجود دارند که در هر کدام مردماني زندگي مي کنند. ما ساکنين ساختمان همديگر را نمي شناسيم و در آسانسوري که بالا و پايين مي رود در سکوت کنار هم مي ايستيم. هر کسي مراقب است که نگاهش با ديگري تلاقي نکند.
شبها وقتي از پنجره اتاقم بيرون را مي نگرم هزارها پنجره روشن و خاموش مي بينم. من مي دانم که در پشت اين پنجره ها مردماني زندگي مي کنند. اين کسان گاهي اوقات به کنارپنجره اتاقشان مي آيند و نگاهي به بيرون مي اندازند. آنها همه ساکتند. اگر از قضا در همان زمان کسي ديگر در پشت پنجره اي ديگر ايستاده طوريکه نگاه اين دو با هم تلاقي کند هر دو به عمق اتاقشان عقب گرد مي کنند و پرده ها کشيده مي شوند.
کم کم زمان مي گذرد و روشنايي آفتاب در افق شرقي پديدار مي شود. نور چراغها بتدريج کمرنگ مي شوند. در عوض به تعداد عابرين در خيابانها افزوده مي شود. اين عابران از مواجهه با يکديگر پرهيز مي کنند و مراقبند که نگاهشان با نگاه ديگران تلاقي نکند. آنها مسير حرکتشان را ماهرانه طوري تنظيم مي کنند که برخوردي پيش نيايد. وقتي در اتوبوس در کنار هم مي ايستند قرار نيست کسي به کسي نگاه کند يا کسي با کسي سخني بگويد.
من که درپشت پنجره اتاقم نشسته ام همه اينها را مشاهده مي کنم. گذر زندگي با گذر شب و روز را. آسماني که يک در ميان روشن و تاريک مي شود. ابرهايي که طول آسمان را طي مي کنندو شهري که به نوبت مي خوابد و بيدار مي شود.
و من همچنان به تماشاي آسماني نشسته ام که جاي ستاره هايش را پنجره هايي گرفته اند که چراغي در درون هرکدام روشن است.

به معناي شهر مي انديشم


Saturday, April 20, 2002

قضاوت

من نمي دانم
گر قامت من
به بلندای آسمان بود
از آن بالا چه مي ديدم
و آدمیان را
چه سان قضاوت مي کردم

تو می دانی؟

Tuesday, April 16, 2002

شور

ابر مي بارد
ابر حس
بر خاک دل
چشمه ایست احساس
جاری در رگهای لحظه
آه من چه دلم پر می زند امشب
و ديگر خودم نيستم
از پيله در آمده ام
 پروانه ای شده ام
پروازمی می کنم
به سوی گلهای شقايق
به دنيای بنفشه ها و رنگين کمانهای ابدی
و چشمه سارهای هميشه خندان
آنجا که آدمها همديگر را حس می کنند
و دلسوزی والاترين احساسهاست
که بر بقا هم می چربد


****
من ابر بودم
اکنون درختم
زمين بودم
اکنون آسمانم
درد بودم
اکنون درمانم
نياز بودم
اکنون بی نيازم

من اشک بودم
اکنون چشمم
چشم بودم
اکنون نگاهم
نگاه بودم
اکنون بينشم

من عاشق بودم
اکنون عشقم
شورم
موجم

من ديگر انسان نيستم
و نمي دانم چه هستم
تو ببين من چه هستم


*****
 شبی خواب ديدم
که در پرديسم
 پر از چشمه و جويبار
هوا ملايم بود
چون مخمل لطيف
 پرتوها طلايی خورشيد
دره سبز را جلا مي داد

شادی در زير پوستم جار شد
پر در آوردم
به هوا پريدم
هوا شدم


چند شب پيش داشتم موسيقي سلتي لورينا مک کنيت گوش مي دادم. دوست خوبي با من از طريق سيمها در تماس بود. حال و هواي خوبي به من دست داد و خطوط بالا را نوشتم

Sunday, April 14, 2002

ابر درخت و آسمان

ابر می گريد
درخت می خندد
آسمان می انديشد

من می گريم
می خندم
می انديشم

Sunday, April 07, 2002

درخت


در سپيده دم بهار
درخت از خود با من سخن گفت
از ريشه هايش
که در تمناي آب مي سوختند
وشاخه هايش
که پرتوهاي آفتاب را در آغوش مي فشردند
از نسيمي
که آواز رقص بود
و خنکاي دلي
که به تراوت شبنم رسيده بود


آه درختي که در رگهايش جويبارهاي آب جاري اند
خود بخشنده آبست
نه نيازمند آن
که برگهاي
سبزش هداياي مهرند
و
حيات
پرتوهاي
نور يست
که از لابلای
شاخه هايش گذر کرده است.


درخت ايمان منست
به
حيات
گر نه
عشق من